ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس

رقص باد

نغمه شوق پرستوی شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار...


 
مهربان تراز برگ
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

  زتو با تو راز گویم به زبان بی زبانی

  ز تو از تو نام جویم به نشان بی نشانی 

 

 

دیر گاهی است با تو یکی شدم

گره های نا گسستنی ما را پیوند داده

زندگی را با تو معنا دارم

و تنها از تو  می نویسم......

هنگامی که نا آشنایی بودم تنهاو تنها پذیرایم تو

بودی

 

باد استغنا منفصل در پیم بودتا آنکه با آن متصل شدم

قدمهایت را به سوی مشترک شدن با من

برداشتی

اندکی برایم مبهم بود

اما

رقمها را به ترتیب تو نقش نهادی
 
من با خود مدام این را زمزمه می کردم
 
خدایا تو خود به حق و طرفداران آن پیروزی عطا

فرما
کاربرد صفتهایت بی نهایت بود
 
    باب برای یکی شدن و برترین فرد برای
 
زندگی ام
 
قیدو زمان و تردید برایم مفهومی نداشت و با
 
تمنا و تحسین راه را به سوی تو هموار کردم.....
 
کنون مثل خنده بر لبهایت نشسته ام مثال
 
اشک بر گونه هایت
 
و تو را در دل جای دادم....
 
آرزو دارم و از خداوند خواهم که تا ابد در کنارت
 
پهلو گیرم............
 
و اکنون
 
   یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
 
   صحبت دولت آن مونس جان ما را بس
 
تنها حرفی از هزاران بود که بیان کردم که
 
واقعیت و حقیقت مطلق بود.
 
     در وصالت چرا بیاموزم
    
     در فراقت چرا بیا موزم
 
     یا تو با درد من بیامیزی
    
     یا من از تو دوا بیاموزم 
 
دوستانم بدانید به همسرم می گویم
 
              دوستت دارم.................

 
خواجه اهل راز
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:




روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر   پیش شمع آتش پروا نه به جان گو درگیر
در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغ   بر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر
ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرش   در غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر
چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک   آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر
در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقص   ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گیر
صوف برکش ز سر و باده صافی درکش   سیم درباز و به زر سیمبری در بر گیر
دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش   بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر
میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش   بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر
رفته گیر از برم وز آتش و آب دل و چشم   گونه​ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر
حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را   که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر


 
لحظه ناب
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

اتاقی سرد و نمناک که در آن هرچه بینی زنده می سازد زمانی را.

زمانی را که هرروزش از 'او'  لبریز بود و'اوج زیبایی' ، 'شکوه' و

'عصمت' و 'وارستگی'

که حتی هنوزش عطرگلهای سپپید یاس و تک گلهای یخ را به روی شاخه ها

دارد.

وشمعی که ذرات وجودش روشنایی را رها می ساخت به هرسویی که تاریکی

در آن اتراق کرده.

زخمه ی مضراب برتار و انگشتان پرده های ساز را می فشاریدند که شوری را

نوا سازند .

واکنون...

دوزانو بر زمین بنهاده و پیشانیش را برگلیمی که نقش کهنگی به خود دارد

واینگونه خدایش را به یاد آرد.

دردل تنگش جایی برای درد و اندوهی دگر نیست .

وای اما،

دریغ و درد غمها پشت یکدیگر به سویی می روند که آنجا خودشان هم به تنگ

آیند.

(شهریار)

نه وصلت دیده بودم کاش ای گل نه هجرانت 

که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت

دل تنگم اسیر درد واندوه فراوان نیست

امان ای سنگدل از دردو اندوه فراوانت 

            


 
چشم
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

چشمها در چشمخانه جستجو می کنند آرام

نگاهی به گلبرگی و آنگاه لبخندی

سروی سزاوار سلام که برعمق زمین پاوانهاده و آنگاه آسمان را بردریده

کوه ها دامنگیر زمان

درختان برآسمان جاوید

رودها پیغام زمان بردوش

وآنگاه دریا!!! که ناپیدای دوری را نهان دارد،گاه آرام گاه پرتلاطم

وباز دیده از آنسو شهر را بیند

که لبریز است از بودن

چشم می بیند و دل می طلبد،

می خواهد

و می راند از چشم که در دل جای دهد

ودیگر هیچ...

واینک به یاد آریم این را که می گوید:

زدست دیده ودل هردوفریاد

که هرچه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش زفولاد

زنم بردیده تا دل گردد آزاد


 
راز
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

گونه ای باید سخن گفت که شادی را در سوسوی چراغی نگاه دارد.

گونه ای باید نگاه کرد که آتشی را در آتشکده ای نگاه دارد.

واما، وای گونه ای باید دوستی را محرم راز داشت که

قطره ای آب را در پیاله  نگاه دارد.

این گونه است که راز را در دلی نگاه می دارد.


 
نشانه
ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

در ابتدا باید بگویم که در هر وادیی که وارد می شویم قوانین و نشانه های خود را داراست.

و اما وادی عشق که قوانین و نشانه های بسیاری دارد که نشانه ها و قوانین به طور واضح بیان نشده است. اما از دیرباز تا کنون اشخاص انگشت شماری این نشانه ها را بیان کرده اند.همان گونه که خواجه اهل راز حافظ شیرین سخن شمه ای از آن نشانه ها رابیان کرده:

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک وغزلخوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی ولبش افسوس کنان

نیم شب مست به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین

گفت ای عاشق دیوانه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای واعظ وبر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است و گر از باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

و اما شخصیتی که از زبان امروزی این غزل را به اثبات رسانده و دقیقا همان معنا و مفهوم را بیان کرده و نشانه را واضح و گویا بیان کرده است کسی نیست جز احمد شاملو

آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب

درسینه اش دوماهی و در دستش آینه

گیسوی خیس او خزه بو چون خزه به هم

من بانگ برکشیدم از آستان یاس

آه ای یقین یافته بازت نمی نهم.

به هر حال

مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز

ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست

امیدوارم همه بتوانیم نشانه های عشق را دریابیم و به قوانین آن احترام بگذاریم.


 
رباعی
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

ای جان و دل و دیده که لبریز نگاهی

ای چشم و نگاه و خم ابرو که به یک سو بنهادی

بی تو اندیشه و عقل و خردم رفته به سویی

باتو ای سرو روان هردو جهان بسته به مویی

 

تنها لحظاتی را زندگی می کنیم که بایار درآمیخته ایم

وتنها و تنها این لحظات است که زندگانی می بخشد.

و ما این لحظات را انتظار می کشیم...


 
← صفحه بعد